| |
| دوشنبه 13 آذر ماه سال 1385 |
| سلامی دوباره ...... |
| عجب روزگاری هست . کار کار کار . اصلا وقت ندارم به خودم برسم . بزودی برای ۱ هفته می روم تهران . هر چند دیدن خانواده ای که خوب نیستند زیاد جالب نیست ولی هر چی باشه خانوادم هستند . اینجا را هم سروسامانی خواهم داد . تا بعد ... |
|
| |
| چهارشنبه 28 دی ماه سال 1384 |
| سلام |
بزودی اینجا را دوباره فعال خواهم کرد . فعلا دنبال مسائل خصوصی و کارم هستم . دوستانم هم بقیه وقتم را گرفته اند .
تا ... وقتی دیگر... |
|
| |
| سه شنبه 13 دی ماه سال 1384 |
| سلام |
کلی اتفاق جدید تو این چند روزی که اینجا ننوشتم برام افتاده که بزودی می نویسم . فعلا بشدت در گیر دوست جدیدم و کارم هستم . سال نو میلادی هم مبارک همه . خوش باشید . |
|
| |
| سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384 |
| سلام |
خوب خوب خوب . یواش یواش دارم راحت می شوم . دیگه از اسم و وجود امید مروج تو زندگی من خبری نیست که نیست . امید مروج رفت که رفت . راحت شدم . تو این چند روزه سرم حسابی شلوغ بود از کار تا گرفتاریهای زندگی خصوصی تا پدرم حاج علی . ولی بسلامتی مشکلات داره یواش یواش کم می شود .
تو فروشگاه دیروز یک دختری را دیدم که دهنم باز موند دختر نگو فرشته بگو . بسیار خوش تیپ و خوشگل و خوش هیکل . تازه استخدام شده و شدیدا خوش برخورد . باهاش کمی صحبت کردم و تلفن ردوبدل کردیم . در موردش بعدا مطلب می نویسم . ( بشناسمش بعد )
شب تو دیسکو هم همه چیز تو این چند روزه بر وفق مرادم بود . کار نیست حال است و صفا . تا بعد .. |
|
| |
| سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384 |
| روزگار می گذرد |
بد روزگاری به من می گذرد . شدیدا در گیر مسائل خانوادگی و کاری هستم . دیروز پدرم حاج علی کلی نصیحتم کرد آدم بشم و دست از کار کردن بردارم تو دیسکو و پدرم هر چی پول خواستم بهم بده ولی اگر اینکار را بکنم باید هر چی می گوید گوش کنم که این با روحیات من جور در نمیاد . امید هم که از بازگشت زندگی سابق می بینه خبری نیست و مفتخوری تمام شده رفته گورشو گم کرده و راحتم گذاشته . دوستانم هم که گوره بابای بعضی هاشون انگار که اتفاقی نیافتاده همش بفکره دوست پسر جدیدشون هستند که مال کدام یکیشون خوشگل و خوش تیپ تره و پولدارتر. کم مونده دق کنم از دست بدبختی ولی روزگار می گذرد . .....
تا بعد........ |
|
| |
| پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1384 |
| سلامی دوباره |
خوب بسلامتی قراره بخیر و خوشی از این امید مروج مفتخور طلاق بگیرم و خلاص . امید تو این چند روزه به اندازه ۱۰۰۰ نفر به غلط کردن و خواهش و تمنا کردن افتاده بود . آخر سر پدرم حاج علی پدرشو در آورد و بهش گفت بره گمشه مرتیکه زبان باز .
دیگه یواش یواش دارم از دستش راحت می شوم . امروز یک کارمند جدید تو فروشگاه مشغول بکار شد بنام کامیار بقائی . بچه با حالی است . چاق و کچل که کلی ادعای خوش تیپیش میشه ۱۰۰۰ تا . ۳۶ سالشه و تازه اومده امارات . بعدا در موردش بیشتر می نویسم .
تو دیسکو هم کار نیست . حال است و صفا . تا چشم کار می کنه ایرانی می بینی . ولی همه عوضی و خانم باز. رو بدی کلاهت پس معرکس . ۱۰۰ دلاری بهت نشون میدن میگن بریم صفا سیتی .
تا بعد.. |
|